![]() |
![]() |
|
هنوز هم به قطره های مهربان باران در یک شب با تو ایمان دارم...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:59 توسط سهراب و پرنیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
(( من و تو ))
من و تو یکی دهان ایم که با همه آوازش به زیباتر سرودی خواناست من و تو یکی دیدگانیم که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه تر می سازد. نفرتی از هر آنچه بازمان دارد از هر آنچه محصورمان دارد ا هر آنچه واداردمان که به دنبال بنگریم ، - دستی که خطی گستاخ به باطل می کشد من و تو یکی شوریم از هر شعله ای برتر ، که هیچ گاه شکست را بر ما چیره گی نیست چرا که از عشق روئینه تنیم و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است با آمدشدنی شتابناک خانه را از خدایی گمشده لبریز می کند . ...................... ...................... پر کن پیاله را کین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد ... ....................... ....................... آمدی و دستهای کوچکم را، بی لرزشی حتی در دستهای پر از عشقت جای دادی دلم را برداشتی و زیر باران مهربانیهایت گرفتی و من در تو معنای بزرگ ((ایمان)) را یافتم . آمدنت مثل نسیم بود....... در هیاهوی خیس باران ، در لحظه های برفی عشق و عاطفه و زردترین فصل سال ، پائیز را پر از نفس های سبزت کردی! ............................. ............................. تو کیستی که من اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم.... .............................. .............................. چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری! چه بی تابانه تو را طلب می کنم! بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست...و فاصله تجربه یی بیهوده است. بوی پیرهن ات این جا و اکنون _ کوه ها در فاصله سردند. دست در کوچه و بستر حضور مانوس تو را می جوید، و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند......... بی نجوای انگشتانت فقط ._ و جهان از هر سلامی خالیست. .................................... .................................... |
|
RSS
|